با فوت برادرم بسمت اعتیاد موادمخدر و دزدی رفتم

ما چهار برادر بودیم که همگیمان با یکدیگر در تهران مشغول به آرماتوربندی بوده و زندگی خوبی داشتیم. اما همه چیز از آن روز نحس شروع شد. لیز خوردن پای یکی از برادرانم و افتادنش از داربست. برادرم جلوی چشمانمان در دم جان داد.با فوت شدن برادرم برای تسکین روح و روانم بسمت اعتیاد به مواد مخدر و در نهایت دزدی تجربه کردم.

با جنازه برادر به شهرمان بازگشتیم. همگی خسته و افسرده بودیم. دیگر دل و دماغ کار کردن نداشتیم. آنقدر مرگ برادر آزارمان داده بود که هر بار دور هم جمع می شدیم به یاد او اشک در چشمانمان جمع می شد. این گونه بود که هر کدام به کاری مشغول شدیم. به ندرت یکدیگر را می دیدیم.

رابطه افسردگی و اعتیاد

ارتباط بین افسردگی و اعتیاد به مواد مخدر برای آرامش زودگذر

روز ها پشت هم سپری می شد و هر روز به غم من افزودن تر می گشت، تا اینکه دیگر طاقتم تمام شد و برای رهایی از افسردگی آرامش فکر و خیال، چند پوک به تریاک زدم. نئشگی تریاک مرا از افکار خودم خارج می کرد. همین امر باعث شد که در مدت کمی به تریاک معتاد شوم. اما اعتیاد به تریاک پایان ماجرا نبود. از آنجایی که دیگر تریاک برایم چاره ساز نبود، به مصرف هروئین پرداختم.

هروئین مرا سست و بی حال می کرد و من نمی توانستم به درسی کار کنم. این گونه شد که بر سر هیچ کاری دوام نمی آوردم بخاطر اعتیاد به هرویین. بی پولی آزارم می داد و جسته گریخته دست به دزدی می زدم، تا بتوانم پول موادم را فراهم کنم.من هیچوقت برای درمان به مرکزی یا کمپ ترک اعتیاد نرفتم فرصتی نشد. سر یکی از همین دزدی ها دستگیر شده و ۳ سال به حبس محکوم شدم. از آن روز به بعد، هر جا سرقتی صورت می گرفت. انگشت اتهام رو به من بود. تا اینکه یک شب با یک خلافکار سابقه دار در یک قهوه خانه آشنا شدم. او موتورم را قرض گرفت و من که خمار و بی حال بودم بدون اینکه چیزی بپرسم، موتورم را در اختیارش قرار دادم.

فردا صبح که موتورم را پس داد، دسته ای اسکناس نیز بابت کرایه موتور همراهش بود. برام تعریف کرد که دیشب به یک گله دستبرد زده است و یک قوچ بزرگ را دزدیده و در ازای آن پول خوبی به جیب زده است. پول مفت و بی زحمت برایم بسیار لذت بخش بود. از همان روز دیگر من نیز پا به پای او به دزدی می پرداختم.

از ظرف آشپزخانه گرفته تا موتور جوش و سیم ها را می دزدیدم و به یک مالخر می فروختم. تا اینکه یک روز، در یکی از خیابان ها که مشغول مصرف مواد بودم دستگیر شدم. ابتدا گمان کردم که به خاطر استعمال مواد مخدر به کلانتری منتقل شده ام. اما بعد متوجه شده ام، مالخری که جنس ها را به او می فروختم، بعد از دستگیری، مرا لو داده است.

شاکیانم بسیار بودند و من نیز توان رضایت گرفتن از همه آن ها را نداشتم. یکی از برادرانم توانسته بود که در ازای غرامت رضایت یکی از شاکیان را برام جلب کند. اما متاسفانه وضع مالی آن ها نیز چندان مناسب نبود که بتوانند تمام بدهی های مرا بپردازند. دادگاه هم مرا به ۸ سال زندان محکوم کرد. الان چند ماه از محکومیتم می گذرد. اعتراضی ندارم، زیرا که باید توان اشتباهاتم را با تلف کردن جوانی ام در زندان بپردازم.

پایان پیام.

خانم نیلوفر ساکی

بازدیدها: 373