عدم توجه خانواده و منزوی شدن شروع اعتیاد من

خانواده خوبی داشتم، اما محبت در ما جاری نبود. در خانواده چهار نفره ما، خواهرم همیشه بیشتر از من مورد توجه بود. او درس خوان و حرف گوش کن بود، بر عکس من. از این رو توجه خانواده ام بیشتر به سوی او بود تا من. همین امر مرا منزوی می کرد.حتی بعد از اعتیاد من سعی بر این نکردند که مرا به سمت درمان برای کمپ ترک اعتیاد سوق دهند.ولی در آخر با از دست دادن همه چی زندگیم بود که…

بالاخره با هر جان کندنی بود دیپلمم را گرفتم و به سربازی رفتم. اما حتی یکبار هم پدرم به دیدارم که نیامد هیچ، حتی نپرسید که جایت خوب است یا نه. دیگر انگیزه ای برای بازگشت به خانه نداشتم و سربازی که باید ۱۸ ماهه تمام می شد، دو سال به طول انجامید. بعد از سربازی به دنبال کار های فنی رفتم. در این کار استعداد داشتم، همچنین علاقه بسیاری به خودرو نیز داشتم. در کارم حرفه ای شدم و اسم و رسمی بر هم زدم. وضع مالیم که خوب شد، به اصرار خانواده به خواستگاری های متعددی رفتیم. اما دل من جای دیگری گیر بود. دلم را به لیلا داده بودم. دختری که هر روز از جلوی مغازه ام رد می شد و من تا جایی که چشمانم کار می کرد، با نگاه به تعقیب او می پرداختم.

موضوع را به خانواده ام گفتم. پدرم در عرض چند روز تمام اصل و نصب لیلا را برایم در آورد. پدرش به دلیل اعتیاد و سرقت در زندان بود و مادرش نیز خانه را به پاتوق معتادان مبدل کرده بود. اما گوش من به این حرف ها بدهکار نبود. خودم به تنهایی وارد عمل شدم، به خانه لیلا رفتم و نیتم را با مادرش در میان گذاشتم. بعد از سه روز او موافقت خود را اعلام کرد و من با لیلا به محضر رفتیم و عقد کردیم. چهار ماه بعد  خانواده ام را همچون غریبه ها به عروسیم دعوت کردم و بعد از آن دیگر ندیدمشان آن ها مرا طرد کردند و من در تمامی این سال ها حتی خبری هم از آن ها نگرفتم.

منزوی وشدن با عدم توجه خانواده با ترک اعتیاد

Neglect and isolation of the family began my addiction

شروع تلخ اعتیاد خودم و همسرم به مواد مخدر تا رفتن به کمپ ترک اعتیاد

روزگار خوشی با لیلا داشتم و زندگیم بسیار شیرین بود، تا اینکه پدرش از زندان آزاد شد. از همان روز های اول به اختلاف پراکنی میان و دخترش مشغول شد. اما خوشبختانه علاقه ای که میان ما بود، او را به عقب پس زد. چند ماه بعد مادر لیلا به سرطان مبتلا شد و لیلا برای مراقبت از او به خانه شان رفت. این فرصت خوبی برای پدرش بود، که لیلا را از من جدا کند. در چند هفته آخر زندگی مادرش، پدر لیلا او را به دام اعتیاد به شیشه گرفتار کرد.

روزی درحال افکار خود غرق بودم، که با پریموس مغازه ام به شدت خودم را سوزاندم. درد وحشتناکی داشتم و خانه نشین شدم. لیلا به خانه بازگشت و پدرش نیز به دنبال او، به خانه ما ورود پیدا کرد. او برای کاهش دردم مدام شیشه و تریاک را تجویز می کرد. من نیز که دیگر تحمل زن معتادم و درد را نداشتم، شروع به مصرف مواد مخدر و اعتیاد به تریاک پیدا کردم. لیلا حامله بود، اما باز هم هر دو پای بساط منقل و وافور می نشستیم. پسرمان که به دنیا آمد، وضع بدتر شده بود و ما کاملا در دام اعتیاد گرفتار بودیم.

پسرمان جلوی چشممان پر پر می شد، اما ما او را نمی دیدیم. تا اینکه لیلا بر اثر تزریق مواد مخدر های مکرر فوت کرد. بعد از مرگ او دیگر دل و دماغ زندگی کردن نداشتم. کار نمی کردم و بعد از چند ماه کارتن خواب شدم و برای خرید مواد مخدر به دزدی می پرداختم. همسایه ها از پسرم نگهداری می کردند. تا اینکه اوضاع از آنچه تصور می کردم بدتر شد. تنها کاری که تنوانستم انجام دهم، این بود که با پدرم تماس بگیرم و از بخواهم که پسرم را بزرگ کند.

پدرم به سراغم آمد، پسرم را با خودش به خانه برد و مرا به کمپ ترک اعتیاد فرستاد. الان ۲۳ روز است که پاک هستم. می خواهم برای پسرم پدری کنم و سال هایی که جلو چشمانم قد کشید و من او را ندیدم، جبران کنم.

پایان متن.

بازدیدها: 143